We stand and lift up our hands 
For the joy of the Lord is our strength
We bow down and worship Him now
How great, how awesome is He
And together we sing
[Chorus]
Holy is the Lord God Almighty
The earth is filled with His glory
Holy is the Lord God Almighty
The earth is filled with His glory
The earth is filled with His glory
We stand and lift up our hands
For the joy of the Lord is our strength
We bow down and worship Him now
How great, how awesome is He
And together we sing
Everyone sing
[Chorus]
Holy is the Lord God Almighty
The earth is filled with His glory
Holy is the Lord God Almighty
The earth is filled with His glory
The earth is filled with His glory
It's rising up all around
It's the anthem of the Lord's renown
Repeat
And together we sing,
Everyone sing







Our hearts are turned back to the Father


دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خانه های سنگی اطرافش گم شده بود , خانه های سر به فلک کشیده خاکستری رنگی که خیابان وسیع زندگی را محاصره کرده بودند , خیابان خاکستری رنگی که دخترک خاکستری پوش را در خود جای داده بود. دخترک خاکستری پوش در آن ساعات آغازین روز , تک و تنها در هاله ای از رنگ های طوسی که با روشنی هوا می رفت تا شروعی به رنگ خود داشته باشد در گوشه ای زیر چراغ خاموش شده از شب قبل ایستاده بود و با نگاه هراسانش اطراف را می کاوید و دستان لرزانش گل سرخ شیشه ای ای را در میان انگشتان خود مضطربانه می چرخاندند . سکوت و تنهایی در فضا موج می زد.دخترک گل سرخ شیشه ای خود, تنها رنگ متفاوت در آن محیط را, در زیر کت مندرس طوسی رنگش , روی قلب کوچکش جای داد و به انتظار نشست, در آن صبح تنهایی زندگی , در خیابان طوسی رنگ محاصره شده میان خانه های سنگی , تکیه زده به ستون چراغی خاموش شده , با نگاهی امیدوار, جستجوگرانه در انتظار یافتن امیدی برای بقای آن گل بود.
*******
نگاهشان از دور بهم گره خورده بود, در هر قدمی که غریبه در طول آن خیابان سنگی زندگی از میان دیگر عابرین بسمت او برمیداشت, این نگاه نزدیک تر می شد. دخترک قلبش به تپش درآمد, خون به صورتش دوید, ده قدم, نه قدم, هشت قدم ......سه قدم ... غریبه همچنان نگاه در نگاه او گام به گام به او نزدیک تر می شد. دستان دخترک از زیر کت مندرس طوسی رنگش محکمتر به دور گل سرخ شیشه ای اش فشرده شدند. یک قدم و حالا ... دخترک گل سرخ شیشه ای اش را به سمت غریبه گرفته بود. غریبه ایستاد و همچنان که با تعجب به گل چشم دوخته بود کیف کارش را روی زمین گذاشت , بعد از دقایقی گل را از دستان دخترک هیجان زده گرفته در دستان خود چرخاند. خریدارانه گل کوچک را زیر و رو کرد و لبخند تمسخرآمیزی به لب نشانده گل بی ارزش را انداخت و کیف کارش را برداشته به راه خود ادامه داد. یک قدم , دو قدم, سه قدم ... و همچنان دور شد تا اینکه از نظر ناپدید گشت . اما هزاران هزار تکه شکسته شده گل سرخ پخش شده روی زمین در زیر تابش اشعه های تازه از خواب بیدار شده آفتاب که با کنجکاوی سر برآورده بود تا چهره دخترک را ببیند می درخشیدند , همچنان که قطرات اشک بر گونه های دخترک که خم شده بود تا تکه های گل سرخش را از روی زمین جمع کند , می درخشیدند, قل می خوردند و در کنار قطعات شیشه ای گل سرخ جمع شده در دستانش جای می گرفتند.
*******
غریبه دیگری در کنار او خم شد و در جمع کردن قطعات شیشه ای گل سرخ به کمکش پرداخته قطعات شکسته گل را ناشیانه و جابجا بهم چسباند. گرچه این غریبه قصد کمک داشت لیکن شیارهای عمیق پیکره گل تغییر شکل داده, زخم های دردناک گذشته شکسته اش را فریاد می زدند.دخترک همچنان می گریست. غریبه دیگر چه می توانست برای گلی این چنین شکسته انجام دهد؟ پس دخترک را بحال خود رها کرده از آنجا رفت.
*******
غریبه سوم , کتاب به دست آمد. او هم به قصد کمک نظری بر آن گل شکسته افکند. بدنبال یافتن چاره کتابش را گشود. ساعت ها گذشت. افکار غریبه لابلای واژه های کتابش گم شده بودند. گل شکسته به فراموشی سپرده شده بود. بار غمی کهنه همچنان بر سینه دخترک سنگینی می کرد. درحالیکه غریبه واژگان کتاب را برایش روخوانی می کرد, او آرام آرام از آنجا دور شد . گوش هایش از واژه پر شده بودند, او بدنبال مرهمی برای شکستگی های گلش بود.
*******
زیر ستون چراغی خاموش شده, پشت کرده به پیاده روی سنگی زندگی , گل شیشه ای سرخ رنگی بدست در میان آن فضای مه آلود طوسی رنگ ایستاده بود و داستان گل سرخش را برای خود مرور می کرد. عابرین از پشت سر او می رفتند و می آمدند, اما او به هیچ یک اعتنایی نداشت و هر که را که سکوت تلخ تنهایی او را در هم می شکست با غضب از خود می راند.
روز ها از پی هم گذشتند , دخترک آخرین نگاه خود را به آن گل سرخ شیشه ای انداخت. گلی که با تلنگری کوچک در هم فرو میریخت, گلی که با هر تماس دستی نیاز به تعمیر و مرمت داشت و حتی با وجود آن هم باز به شکل قبلی خود در نمیامد. گلی که سنگینی هزاران هزار خطوط شکسته بهم چسبانده شده را بر دل کوچک خود حمل می کرد.
دخترک گل را در زیر همان چراغ خاموش شده از شب های قبل نهاد و قدم زنان از خیابان سنگی ای پر از خرده شیشه های گل های شکسته دیگران عبور کرد, گل های خرد شده ای که زیبایی رنگ سرخشان در زیر لایه های عمیق غم و ناامیدی صاحبانشان برنگ بستر سنگی خود درآمده بود.دخترک آنجا و گل سرخش را برای همیشه ترک کرد و رفت.
*******
دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خاکستری پوشان دیگری که در اطرافش در هم میلولیدند گم شده بود . او در میدان شلوغی پر از گل های خاردار در میان جمعیت عظیمی با لبخندی تصنعی به لب ایستاده بود... دیگر در انتظار هیچ عابری که گذرش به پیاده روی خلوت زندگی اش بیفتد نبود, او در شلوغ ترین محله زندگی قرار داشت. دیگر گل شیشه ای بدست نداشت که نگران شکستنش باشد, او با بغلی پر از گل های خاردار ایستاده بود.گل هایی که می توانستند پرپر شوند اما مهم نبود, تعدادشان زیاد بود, خار داشتند و دست پرپر کنندگانشان را زخم می کردند. گل هایی که در دستان زخم شده از خار گل های دیگران به انتظار زخم کردن دست دیگری لحظات را با لبخند وحشیانه به لب طی می کردند.
گل شیشه ای سرخ رنگ دخترک در زیر چراغ خاموش شده از سال ها قبل, پوشیده از لایه های خاکستری رنگ گرد و غبار زمانه به انتظار بارانی از دستان دخترک بود.
*******
قطعه چوبی سنگین با شدت بر کف خیابان در کنار گل دخترک افتاد. مردی خسته و زخمی خود را بر زمین افکنده گل را از روی سنگ ها برداشت. گل خیس شد از اشک ها و بوسه های مرد. لایه های گرد و غبار گل شسته شده, زیبایی رنگ سرخش دوباره جلوه ای به آن خیابان سنگی بخشید.
مرد زخمی گل را بر قلب خود نهاده, بار چوبی اش را دوباره بر دوش کشیده از میان فرش گل های خورد شده ای گذر کرد که برای احیای تک تک شان متحمل رنچ های فراوان گشته بود, اما صاحبانشان دیگر توجهی به وجود آن گل ها نداشتند.او بدنبال صاحب این یک گل رفت تا به آنجا که صاحبان گل های شکسته دیگر را در آنجا یافته بود.
*******
در شلوغ ترین محله زندگی , جمعیت زیادی با خنده های وحشیانه بدور مردی حلقه زده بودند که همرنگ جماعت نبود. لباس سفید مرد از اصابت سنگ های تیره پوشان خونین و پاره شده بود, اما او همچنان به راه خود ادامه می داد.در زیر بار سنگین تخته چوبی که حمل می کرد و باران سنگ ها می افتاد, ولی باز بر می خاست. نگاه جمعیت با نفرت او را دنبال می کرد, ولی او در پس آن نگاه ها برای غم های نهفته ای که در صاحبانشان می دید اشک می ریخت. این مسیر را او بارها برای تک تک گل های شکسته خیابان سنگی طی کرده بود و هر بار این چنین به رگبار سنگ ها و باران اتهامات بسته شده بود.
مرد در میان آن جمعیت غمگین سنگ به دست, دخترک را در قالب پیرزنی خمیده و کریه المنظر یافت!دستان پر از گل های خاردار دخترک, امروز به مشت های چروکیده و پر از سنگ یک پیرزن تبدیل شده بودند.
مشت خونالود مرد آرام بالا آمد, مشت چروکیده دخترک با غضب سنگی پرتاب کرد.مرد انگشتانش را باز کرد, گل سرخ دخترک از لابلای آن انگشتان خونین به صاحبش لبخندی زد.پیرزن بر زمین افتاد, قطره اشکی از گوشه چروکیده چشمانش نیش زد. جمعیت از دیدن آن قطره اشک به خشم درآمد.پیرزن آماج حملات سنگ ها قرار گرفت. مرد بار چوبی خود را انداخته بسوی او دوید و تن خسته و زخمی اش را سپر وجود پیرزن مترود کرد. در زیر باران سنگ ها این پرسش از میان لبهای خشکیده پیرزن به گوش مرد رسید:"تو کیستی؟" پاسخ داد:"یک نجار" و به بار چوبی که با خود آورده بود نگریست.
_" چه می خواهی؟"
_"من برای احیای گل دخترک آمده ام."
_"دخترک مرد."
_"من او را زنده خواهم کرد."
پیرزن گریست, "چگونه؟"
توجه جمعیت خشمگین از آن ها بسوی بار چوبی نجار جلب شده بود, سنگ ها را رها کرده چوب را روی زمین علم کرده بودند, قبل از اینکه نجار جوابی بدهد او را کشان کشان برده و روی صلیبی که با خود آورده بود مصلوبش کردند.پیرزن ناله می کرد,"او فقط می خواست دخترک را زنده کند, می خواست آن گل را احیا کند."
جمعیت خندید:"حال اگر می تواند خودش را زنده کند."
پیرزن خمیده و کشان کشان خود را بزیر صلیب کشاند. صدای مرد مصلوب را شنید,"ای پدر اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه می کنند" زیر پاهای نجار مصلوب نشست و با ابرها گریست.تمام تنش از خون مرد مصلوب و آب باران خیس شد.آسمان در نیمه روز همچو شب تاریک گشت.
*******
دخترک چشمانش را بزحمت در نور خیره کننده آفتاب نیم روزی گشود, بچابکی ایستاد و با شادی کودکانه خود به اطراف نگریست. دخترک ,زنده شده, در زیر یک صلیب خالی تنها ایستاده بود. گل سرخ خونالودش را از پای صلیب برداشته بی هدف و سرگردان براه افتاد, از میدان تیره ناامیدی گذر کرده دوباره وارد خیابان سنگی زندگی شد.
در ورودیه خیابان , نجار سفید پوش با آغوش باز ایستاده بود, انوار آفتاب از پشت سر او از میان سوراخ های دستانش نیز راهی برای تابش یافته بودند.دخترک شادان به آغوش نجار دوید. مصلوب زنده شده او را محبت کرد. دخترک گل سرخش را به دستان سوراخ شده نجار سپرد.حال دیگر مامنی مطمئن برای آن گل یافته بود, تنها کسیکه تا اعماق ظلمت میدان نومیدی برای یافتن او پیش رفت و حتی در راهش جان داد.نجار گل را در میان دستانش گرفته بر آن چنان فشاری وارد ساخت که از قسمت های بهم چسبانده شده اش دوباره شکست.فریادی از دل دخترک برآمد, چند قدم دور شد و با شگفتی و غضب به مرد نگریست.
مرد لبخندی به صورت دخترک پاشید, خشم او بیشتر شد ؛"من به تو اعتماد کردم ,اما تو هم آن را شکستی!" پشت کرد تا از مرد دور شود اما نجار دست بر شانه او گذاشت. دخترک با غضب برگشت و به شکسته های گلش که در دستان مرد بودند نگریست. مرد با محبت تکه های صحیح را در کنار هم نهاد و گل را به شکل اول خود بهم چسبانده در دستان دخترک نهاد.
„ باید آنرا می شکستم تا بتوانم قطعات درست را در کنار هم قرار دهم. مگذار شیارهای باریک پیکره این گل خاطرات تلخ شکستنش را بیادت بیاورند, بلکه تا خاطره خوشی باشند از چگونگی دوباره یافتنش. از او که گلت را شکست به دل مگیر, او خود گل شکسته رها شده ای داشت. بیاد آر آنانیرا که قصد کمکت را داشتند, آن ها خود برای گل های شکسته شان نیازمند کمک هستند, آنانیکه وقتی شکسته و گریان بر زمین افتادی بجای گرفتن این دستان زخمی از خار گل هایشان,تو را به قصد هلاکت در زیر باران سنگ های اتهامات و دشنام ها گرفتند,دستان مرا هم هر بار که برای دادن وعده نجات گل هایشان به آن جا می روم با میخ های ناامیدیشان اسیر این بار چوبی میکنند .بر بالای آن صلیب درد من مصلوب شده از زخم میخ های ناامیدی آن ها نیست, صلیب خالی من نشان پیروزی من بر ناامیدیست. رنج من قیام کرده, خیابانیست هنوز مفروش از گل های شکسته رها شده. من همواره صلیب بر دوش از آن خیابان با پاهای برهنه گذر می کنم تا غبار غم را از گل ها با خون پاها و اشک چشمانم بشورم و بدنبال گم شدگانم به میدانی بروم تا باز مصلوبم کنند, ببخشمشان و همچنان این مسیر را طی کنم تا آنکه حتی یک جان از چنگال دروغ ناامیدی نجات یابد. تو هم ببخش آنانرا که گلت را شکستند و آنانیکه آنرا باز خواهند شکست و بیاد آور که… .“
„من برای ترمیم آن همیشه در کنارت هستم. "
گزیده ایی از؛
كت
اب عیسی كیست؟ نوشته : م.ج
کتاب مقدس کلام خداست وتاكنون مردان و زنان بزرگی به این کتاب ایمان آورده اند و آن را پذیرفته اند.
آیا شما نیز می خواهید این کلام را بپذیرید و عیسی را به عنوان منجی خود قبول کنید؟
در این قسمت به بزرگانی از جهان اشاره می کنیم که به این کلام ایمان دارند.
آبراهام لینکلن : به اعتقاد من کتاب مقدس بهترین هدیه اي است که خداوند به انسان عطا فرموده است ، تمام نعمت هاي جهان از طریق این کتاب به ما رسیده است.
ویلیام گلدستون،سیاستمدار انگلیسی : در طول عمر خود افتخار آشنایی با نود و پنج نفر ازمردان بزرگ را داشته ام ، که از این هفتادو هشت نفرشان پیرو کتاب مقدس بوده اند، مهر اصالت بر کتاب مقدس خورده است و فاصله بی حدو حصر، آن را از هر کتاب دیگري جدا کرده است.
جرج واشنگتن: بدون خدا و کتاب مقدس غیر ممکن است بتوان جهان را اداره کرد.
ناپلئون : کتاب مقدس یک کتاب صرف نیست ، بلکه موجودي زنده است که هر که در برابرش قد علم کند به خاك می مالد.
پاتریک هنري ، سیاستمدار آمرکایی: کتاب مقدس می ارزد به تمام کتاب هایی که تاکنون به چاپ رسیده است.
گوته : بگذار فرهنگ فکري به پیشرفت خود ادامه دهد ، بگذار علوم طبیعی از جهت عمق و وسعت ترقی کند و فکربشر هر قدر می خواهد بازتر شود ، اما بدان همه این پیشرفت ها به قله فرهنگ اخلاقی مسیحیت ، آنگونه که در اناجیل دیده می شود نخواهد رسید.
و بسیاري دیگر از مردان و زنان که در مورد این کلام گفته اند.
کلامی که کودکان با عشق به داستان هاي آن گوش فرا می دهند ، کلامی که براي خردمندان عبرت و درس زندگی است،
کلامی که افراد شرور و مغرور از هشدارهاي آن می ترسند اما دردمندان در آن صداي مادري دلسوز را می شنوند کلامی که هرکس آن را در اختیار دارد گنجی بزرگ را دارد.
کلامی که هرکس آن را دارد با آن از تاریکی به نور می رسد.
بزرگانی که ایمان آوردند
چه زیاد هستند افرادي که قصد، دارند مسیحیت و عیسی مسیح و کلام خداوند را تخریب کنند ، اما راه به جایی نمی برند.افرادي که در طول تاریخ قصد داشته اند ایمان مردم را به عیسی مسیح و کتاب مقدس از بین ببرند اما خود نیز به این کلام و شخصیت برجسته جهان ایمان آورده اند.
"دکتر جاد" جزو فیلسوفان بزرگ جهان به شمار می آمد و به مدت چهار سال ریاست دانشکده فلسفه لندن را به عهده داشت. دکتر جاد و همکارانش ، جولیان هاکسلی ،برتراند راسل ، اچ جی ولز و جورج برنارد شاو بیشتر از هر گروه دیگري زیر بناي ایمان دانشجویان نسل اخیر را سست کرده بودند.
دکتر جاد معتقد بود عیسی انسانی بیش نبوده و خدا جزئی از این جهان هستی می باشد و اگر این جهان از بین برود خدا نیز نابود خواهد شد. وي بر این عقیده بود که گناه وجود خارجی ندارد و انسان اساسا خوب است و به سوي مدینه فاضله در حرکت می باشد. ولی سر انجام گفت : دو جنگ جهانی و احتمال وقوع جنگ جهانی دیگر برایش به طور قاطع ثابت کرده بودند که انسان حقیقتا گناهکار است.
اکنون او معتقد شده بود که گناه به طور کامل در کتاب مقدس شرح داده شده است و تنها راه نجات از گناه صلیب عیسی مسیح است. او پیش از مرگش یکی از پیروان غیور عیسی مسیح گردید.
"لیو والاس" که یک ژنرال بر جسته و یکی از نوابغ ادبیات به شمار می آمد، نمونه اي دیگر از این اشخاص می باشد.
وي دست به نگارش کتابی زد تا به اصطلاح افسانه "مسیحیت" را براي همیشه نابود سازد. آقاي لیو توضیح می دهد که چگونه دو سال تمام در کتاب خانه هاي اروپا و آمریکا به دنبال اطلاعاتی براي کتابش می گشت. قبل از به پایان رسانیدن دومین فصل کتابش متوجه شد که زانو زده است و با گریه به عیسی مسیح می گوید : " اي خداوند و اي خداي من".
شواهد حاکی از الوهیت مسیح که وي به آن ها دست یافته بود ، او را متقاعد نمود که عیسی مسیح پسر خدا و یگانه نجات دهنده بشر است.
" لیو والاس" بعدا کتاب بن هور را که یکی از بزرگترین رمان هاي مربوط به روزگار مسیح است را به رشته تحریر در آورد.
"سی .اس. لوئیس" : استاد و نویسنده دانشگاه هاي آکسفورد و کمبریج ، نمونه اي دیگر از اشخاص شکاك بود. او سعی می کرد خود را متقاعد سازد که مسیحیت فاقد اعتبار است. اما پس از سال ها تحقیق و جست و جو، زمانی که درآکسفورد بود عیسی را به عنوان خداوند و نجات دهنده خود پذیرفت.
او این لحظه را چنین تشریح می کند:
" باید مرا شبهاي متمادي تنها در اتاق خود در ماگدالن
تصور کنید که هر وقت براي حتی ثانیه اي دست از کار می کشیدم ،
حضور سنگین و مداوم او را که اصلا تمایلی به دیدنش نداشتم
شدیدا احساس می کردم. بالا خره آنچه را می ترسیدم بر سرم آمد.
در عید تثلیث ۱۹۲۹ من تسلیم شدم و قبول کردم که وی
خدا است و نزد او زانو زدم و دعا کردم. شاید آن شب دل شکسته ترین
و سر سخت ترین فرد انگلستان توبه نمود و به سوي خدا بازگشت"
"سی. اس .لوئیس" بعدا یکی از ایمانداران سر سپرده عیسی گردید و کتاب هاي زیادي براي دفاع از ایمان خود به مسیح به رشته تحریر در آورد. او در کتاب" فقط مسیحیت" چنین می گوید:
"شما می توانید او را ابلهی بپندارید و صدایش را خفه کنید
یا اینکه چون شیطانی بر او نهیب زده و او را بکشید
یا اینکه به پایش بیفتید و او را خداوند خدا بخوانید.
اما خواهش می کنم این حرف بی پایه و بی اساس را که
عیسی یک معلم و استاد بزرگ براي بشر بود را از خود اختراع
نکنید.چون او خود راهی از این جهت براي ما باز نگذاشته و نیز
چنین قصدي نداشته است"
پس مشاهده می شود چه کسانی به عیسی مسیح ایمان آورده اند. کسانی که مخالفین سر سخت عیسی مسیح و کتاب مقدس بوده اند.
به راستی کلام خداوند قدرتمند و حقیقت است زیرا که فرموده است:
((تا به نام عیسی هر زانویی از آنچه در آسمان و بر زمین و زیر زمین است خم شود،
و هر زبانی اقرار کند که عیسی مسیح، خداوند است براي تمجید خداي پدر))
پزشک بر بالین پسرک نشست و گفت: " فردا صبح قلبت را خواهم گشود ..." پسرک کلامش را قطع کرد و گفت: " مسیح را در آنجا خواهی یافت ..." پزشک رنجیده خاطر نگاهی کرد و ادامه داد: " قلبت را باز خواهم کرد تا ببینم چقدر آسیب دیده است ..." پسرک گفت: " ولی وقتی قلبم را باز کنی مسیح را آنجا خواهی یافت." پزشک به والدین پسرک که آرام و خاموش نشسته بودند نگریست و ادامه داد: " وقتی میزان آسیب وارده را ببینم، قلبش را خواهم بست و سینه اش را دیگر بار خواهم دوخت، بعد خواهم اندیشید که چه باید کرد."


خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپرى شده عمرم را
برگ به برگ مرور كردم . به هر روزى كه نگاه مى كردم ، در كنارش
دو جفت جاى پا بود. يكى مال من و يكى مال خدا . جلوتر مي رفتم و
روزهاى سپرى شده ام را مى ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ،
زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مى ديدم .
اما ديدم در كنار بعضى برگها فقط يك جفت جاى پا است . نگاه كردم ،
همه سخت ترين روزهاى زندگى ام بودند . روزهايى همراه با تلخى ها ،
ترس ها ، درد ها، بيچارگى ها .
با ناراحتى به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادى كه هيچ گاه مرا
تنها نمى گذارى . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمى كنى و من با اين
اعتماد پذيرفتم كه زندگى كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين
روزهاى زندگي توانستى مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندى ها تنها
رها كنى ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندى زد و گفت : « فرزندم ! من به
تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخى و شادى
، در گرفتارى و خوشبختى .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براى لحظه اى ،
آن جاى پا كه در آن روزهاى سخت مى بينى ، جاى پاى من است ، وقتى
كه تو را به دوش كشيده بودم ...»
Let them make use of all these resources free of cost. Let the Word Of God reaches the corners of the world.
freely you have received,freely give-Matt10:8
یعنی اینکه همانطور که کلام خدا را شنیدیم و نجات را به طور مجانی دریافت کردیم پس به صورت رایگان نیز از این خدمات استفاده می کنیم و آن را به صورت رایگان در اختیار همه قرار می دهیم باشد تا کلام خدا به تمام نقاط جهان برسد.
آمین
این هم لینک دانلود کتاب مقدس بر روی موبایل به زبانهای مختلف است.زبانهای موجود 54 زبان دنیا هستند ! کافیست زبان خود را انتخاب کنید و فایل زیپ شده را دانلود کنید
خدا را شکر برای این خدمت که عزیزان به زبانهای مختلف در دسترس مردم جهان قرار داده اند تا کلام خداوند به تمام نقاط جهان برسد و دیگران نیز برکت بگیرند.
...LOVE U
NINA
مسیحیت و اسلام
نه مقایسه بلکه شناخت تفاوت عظیم دین اسلام و راه عیسی مسیح
آیا قرآن کتاب کاملی است؟ایا اسلام تکمیل کنندۀ یهودیت و مسیحیت است؟آیا مسیحیت تنها راه رستگاری ست؟میتوان سوالهای متعددی در این خصوص مطرح نمود اما بیاد داشته باشید که ما در این مجموعه قصد نداریم تا دین شما را عوض کنیم و یا اینکه شما را به توبه واداریم ،هرگز . ما معتقد هستیم بر اساس انجیل خداوند و نجات دهندۀ ما عیسای مسیح نجات از جانب خداست و هر کس آزاد است تا آرمان و باور خود را انتخاب نماید، در آن زندگی کند و در آن بمیرد.آنچه کلیسای ایرانیان فیض قصد دارد در اختیار شما قرار دهد حقیقت موجود در هر دو کتاب مسیحی و اسلام است.مطالبی که بی غرض میتوان گفت شاید هرگز از آن اطلاعی نداشتید و یا آن را به نادرستی در تصور خود داشتید.نادرستی این تصور زمانی برای شما مسجل میگردد که بعد از مطالعه و خواندن اسناد و نوشتجات کتابمقدس و مقایسۀ آن با نوشتجات قرآن به واقعیتی پی میبرید که تاکنون با آن مواجه نبوده اید.عیسی بن مریم قرآن یک پیامبر است که از روح القدس (جبرئیل)توسط مریم بدنیا می آید تا پیامبری اولاالعزم و نمونه باشد بعد به آسمان صعود کند!!عیسای مسیح ِ انجیل یک نجات دهنده است که از روح القدس توسط مریم بدنیا آمد تا بعد از مرگ بر صلیب برای گناهان ما و قیام پرشکوه از مرگ به آسمان صعود کند.آیا شما این خط باریک تفاوت فاحش بین این دو عیسای مسیح را می بینید؟ملت مسلمان 1400 سال پشت همین خط باریک بین این دو مسیح متوقف مانده و خود را از تضمین حیات ابدی و چشمۀ آب حیات محروم ساخته است.ما معتقد هستیم که مسلمانان در پنج مورد اساسی و حیاتی عیسای مسیح انجیل را نشناخته اند.یک مسلمان حاضر است مسیح را یک پیامبر بزرگ بداند.ایمان به او را شرط ایمان به محمد بداند.تعالیمش را تماما درست بداند.پاک و عظیم بداند.اما هرگز حاضر نخواهد بود تا این پنج مورد را از شما بشنود.یعنی تمامی همان مواردی که آن خط باریک بین مسیحیت و اسلام را به پهنای کهکشانها تبدیل نموده است.آیا کسی این را می دانسته ؟ در این مجموعه ما قصد نموده ایم که از این پنج مورد برای شما به اجمال پرده برداریم
اجازه بدهید تا راهنمایی شوید با حقیقت.با حقیقت روح خدا و از او بخواهید تا در سیر این مقالات شما را به خود معرفی نماید و خود را به شما مکشوف سازد.چرا که اگر آن را در یابید شما ازاد خواهید بود.آمین
در راستای موج دستگیری و زندان و آزار و شکنجۀ ایمانداران مسیحی در سراسر خاک ایران
از تمام مسلمانان و حتی کسانی که روزی با ما دوست و برای ما برادر یا خواهر بوده اند ولی اکنون به خاطر نام عیسی مسیح ما را دشنام می دهند می خواهم متن زیر را بخوانند
اگر امروز در سراسر ایران مسلمان هایی را که به عیسای مسیح ایمان می آورند را بازداشت و زندانی کرده و آنها را دزدیده و سبوعانه به قتل می رسانند،این برادران مسلمان ایرانی برای خشنودی الله این نو ایمانان را می کشند. اگر شما مسلمان هستید و غیر از این فکر می کنید و مرا ابله می دانید،من از شما دعوت می کنم جرات کنید و برای یکبار هم که شده به این ایات در قران خودتان و به صدای الله که به قول شما آن را به محمد گفته گوش کنید و خودتان ببینید چه کسی به این قاتلان و یاغیان و اوباشان اجازه می دهد که به خانه های مردم بریزند و آنان را به جرم کافر شدن بزنند و آنان را به اتهام برگشتن از دین اسلام و محمد مجازات کرده و به شیوه هایی فجیع و حیوانی این عزیزان را به شهادت برسانند:
" و هر کس دینی جز اسلام اختیار کند از او پذیرفته نخواهد شد." (آل عمران آیۀ 85).
" ای کسانی که ایمان آورده اید یهود و نصارا را به دوستی بر مگزینید ،آنان خود دوستان یکدیگرند.هر کس از شما که ایشان را به دوستی گزیند در زمرۀ آنهاست و خدا ستمکاران را هدایت نمی کند." ( سورۀ المائده ایۀ 51 )
" چون ماههای حرام به پایان رسید هر جا که مشرکان ( قرآن مسیحیان و یهودیانی را که به محمد و اسلام ایمان نیاورده اند را نیز شامل مشرکان می داند ) را یافتید بکشید و بگیرید و به حبس افکنید و در همه جا به کمینشان نشینید."(سورۀ توبه ایۀ 5 )
"چون با کافران ( قرآن همچنین مسیحیان و یهودیانی را که به محمد و اسلام ایمان نیاورده اند را نیز شامل کافران می داند.) رو به رو شدید ،گردن شان را بزنید.و چون آنها را سخت فرو کوفتید ،اسیر شان کنید و سخت ببندید.آنگاه یا به منت آزاد کنید یا به فدیه.
تا آنگاه که جنگ به پایان آید.و این است حکم خدا.و اگر خدا میخواست از آنان انتقام می گرفت ،ولی خواست تا شما را به یکدیگر بیازماید." (سورۀ محمد آیۀ 4
" با کسانی از اهل کتاب (مسیحیان و یهودیان )که...دین حق را نمی پذیرند(منظور دین اسلام است ) جنگ کنید،تا آنگاه که به دست خود در عین مذلت جزیه دهند."(سورۀ توبه آیۀ 29).
طبق ادعای محمد قرآن وحی الله به اوست،پس تمام این آیات فرمان الله است. پس اگر من مسلمان هستم باید به این فرمان گوش کرده،آن را اجرا نمایم تا بتوانم الله را خشنود سازم.
عیسای مسیح به شاگردان خود فرمانی تازه داد:" به شما فرمان تازه ای می دهم:یکدیگر را دوست بدارید.همانطور که من شما را دوست داشته ام شما نیز یکدیگر را دوست بدارید."(انجیل یوحنا باب 13 آیۀ 34). اگر از آن حزب الهی ای که با لباس شخصی به خانه ها ریخته و وحشیانه و بدور از هر خوی انسانی آزار و شکنجه میدهد و یا خواهر یا برادر خودش را که با او از مسیح سخن گفته را به نیروی مخفی لو می دهد ،بپرسی چرا اینکار را کردی؟او می گوید الله به او گفته و او می خواهد الله را خشنود کند. اگر از یک مسیحی بپرسید چرا شما چرا اینقدر به من مهربان هستید؟او می گوید:چون مسیح به من گفته و میخواهم مسیح را خشنود کنم. ببیند!به فرد نگاه نکنید به آنچه که فرد را به جلو می برد و او بر آن استوار است نگاه کنید. برای تشخیص درخت،به درخت نگاه کنید و به میوه های آن،نه به نوع پرندگان روی آن!
حتی خود عیسای خداوند قبلا به شاگردان خود هشدار داده بود که:" ساعتی می آید که هر که شما را بکشد گمان برد که خدا را خدمت می کند." (یوحنا باب 16 آیۀ 2).خود خدا از زبان نبی یهود اشعیاء 700 سال قبل از عیسای مسیح و 1300 سال قبل از اسلام سخن گفته و این را هشدار داده بود که:" ای آنانی که از کلام خداوند می لرزید سخن او را بشنوید.برادران شما که از شما نفرت دارند و شما را بخاطر اسم من از خود میرانند می گویند خداوند تمجید کرده شود تا شادی شما را بینیم،لیکن ایشان خجل خواهند شد."(اشعیاء نبی باب 66 آیۀ 5).
ما شخصی را در کتابمقدس مسیحی خود می شناسیم که بخوبی میتواند در این باره گواهی دهد. پولس رسول که روزی شائول طرسوسی بود به خوبی می تواند در این باره به ما شهادت دهد که روزی او برای خشنودی خدای خود مسیحیان را می کشت!او در دفاعیۀ خود در مقابل آغریپاس پادشاه می گوید:" من هم در خاطر خود می پنداشتم که بنام عیسی ناصری مخالفت کردن بسیار واجب است."(اعمال 26 آیۀ 9). تمام غیرت پولس همان غیرت او به دین و باور خودش بود. از لحاظ قانون دین خودش پارساترین بود(اعمال 26: 5) در بارۀ خدای خود غیرت داشت(اعمال 22 آیۀ 3) خودش را از لحاظ اجرای عدالت شریعت دین خود بی عیب می دانست(فیلیپیان باب 3 آیۀ 6) او در اجرای قوانین دین یهود از اکثر همسالان خود سبقت گرفته و در تقلید کردن از رفتار و آداب اجداد خودش خیلی غیور بود(غلاطیان باب 1 آیۀ 13 و 14).پس وقتی شائول طرسوسی رای به سنگسار کردن استیفان اولین شهید مسیحی داد او در واقع با تمام وجود خودش می دانست دارد با غیرت،خدای خود را اطاعت کرده و او را خشنود می سازد.
این چند خط را در قدرت روح خدا نوشتم تا باعث خجالت آنانی بشوم که در ایران بنام الله و برای خشنودی او مانند دیوانه ای به خانه ها می ریزند، عزیزان نو ایمان را بازداشت کرده،و آنها را در شرایطی هولناک قرار داده و در آخر دستور مرگ آنها را صادر می کنند،آنها را در جایی مخفی پنهان میکنند از خانواده های آنها دور می کنند،آنها را شکنجه می دهند،در زندان آنان را حلق آویز می کنند،یا با ضرب چاقوهای دیندار خود!تن های این عزیزان را مسلح می کنند. من به شما قول می دهم اینها تمام این کارها را بدون اینکه حتی گره ای به ابرو بیاورند انجام میدهند. زیرا آنها همانطور که خداوندمان فرموده:" در حال خدمت کردن به الله هستند.
ای ایرانی!امروز تو را در حضور سه شاهد زنده،خدا،عیسای مسیح و روح القدس،هشدار می دهم!دست خودت را از خونی که برای خشنودی این خدا یعنی الله ریخته می شود همین امروز پاک کن!به خدای حقیقی و زنده ایمان بیاور!خدایی که خشنودی او تنها این است که بنام فرزند یگانۀ روحانی او،عیسای مسیح،قلبا ایمان بیاوری. تو هیچ نیاز نداری که این خدا را با کشتن و تجاوز کردن و غارت کردن و شکنجه خشنود کنی،بلکه با دوست داشتن او با تمام قلب و جان و دل خودت،و به همین اندازه همسایۀ خودت را محبت کردن. خدایی که عیسای مسیح برای برقراری رابطۀ تو با او جان و خون خود را داد،تشنۀ خون و انتقام و نفرت نیست. او تشنۀ این است که تو از اعمال شریرانۀ خود توبه کنی بنام مسیح ایمان بیاوری و از گناه و برای مبارزه با نفس گناه تا به قیمت خون و نفرت از گناه پیش بروی!
اگر بخواهیم این وطن را دوباره بسازیم باید بنیاد پوسیده را نابود کرد و بنایی تازه ریخت. مشک کهنه را دور انداخت و این شراب تازه را در مشک تازه ریخت.
و نابود کردن این بنیاد پوسیده از تو شروع می شود ای ایرانی!
انقلاب حقیقی در تجمع مردم در خیابان نیست. در تشکیلات سیاسی نیست. در جنگ نیست. در براندازی حکومت و حکومتی تازه نیست. انقلاب حقیقی،انقلاب روح خدا در درون شماست. میخواهی خدا را خشنود کنی به عیسای مسیح که برای تو مُرد و مُردن برای دیگران را بتو آموزاند ایمان بیاور تا تو و اهل خانه ات رستگار گردید!
به امید آن روز برای وطن گناهکار و ملت گناه آلود سرزمینم!
نوشتۀ: حسن گل هاشم
سایت :فیض